ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

شادی خونه ما

جوانه زدن سومین دندان

در تاریخ بیست و هفت فروردین سومین دندان خانم گلم در قسمت بالای دهان و سمت راست مشاهده شد. شب بود و شما خواب بودین و از درد زیاد به خودت می پیچیدی. منم فورا از ژل های دندونت اوردم و مشغول لمس و زدن ژله بودم که یک مرتبه نوک دندونت رو لمس کردم و مطمئن شدم که بی تابی خانم گلم به خاطر درآوردن دندون جدیده. اما نمی دونم چرا جای دندونت به جای اینکه دقیقا بالای دندون های پایینیت باشه کنارشه. شاید دندون نیشت داره زودتر درمیاد. به هرحال رویش دندون جدید مبارک. راستی یه عکس از پاهای قشنگت می ذارم که تو اون کفش بچگی بابا محسن پاته و البته کفش بابایی که صورتیه، دلیلش هم اینه که مادر جون دلش میخواسته بابایی دختر بشه.    &nb...
31 فروردين 1392

دریا

ارغوان جان چهارشنبه هفته قبل رفتیم نوشهر و شما برای اولین بار رفتی شمال. در راه تقریبا می خواستم از دستت گریه کنم، اما کلی خودمو کنترل کردم. کلی خوابت میومد اما نمی خوابیدی و گریه می کردی و همش خودت رو سفت می کردی. البته من کاملا به شما حق میدم چون هنوز سرماخوردگیت خوب نشده بود و  دل و دماغ تو ماشین بودن رو نداشتی. و صندلی ماشین که در نزد شما کاملا نقش هویج رو بازی می کرد و فقط چند دقیقه آغاز راه توش نشستی و تا ده دقیقه گذشت زدی زیر گریه و تلاش می کردی خودت رو از توی کمربندها در بیاری و بیای بغل من. (همین الان عینک مامانی رو از روی میز تلویزیون برداشتی و با احساس فاتحانه ای که بهت دست داد راهت و گرفتی و رفتی، البته در رورو...
27 فروردين 1392

تقویم ارغوان

دخترم بابا محسن زحمت کشید و برای سال نود و دو یه تقویم دیواری قشنگ طراحی کرد تا از طرف شما به مامان جونا و یه تعدااد از فامیل بدیم. دست بابایی درد نکنه و البته من از طرف خودم یه تشکر ویژه از بابایی دارم که با مشغله ی زیاد ذهنی و کاری دم عیدش بازم به مامانی نه نگفتند و البته یه تشکرر بزرگ که اجازه داد ما سه هفته خونه مامان جون بمونیم با اینکه می دونم خیلی دوست داشت یه هفته خونه خودمون باشیم. راستی مامان جون برای عیدت دو تا لباس قشنگ برات دوخت. دست مامان جون درد نکنه که همش برای شما لباسای قشنگ می دوزه. ایشالله صد و بیست سال عمر با عزت داشته باشه و همیشه برای شما لباس بدوزه. واقعا مادر بزرگترین نعمت دنیاست. الان که مامانی رفته مکه و می د...
27 فروردين 1392

آغاز سال نو و تعطیلات نوروز

سال نو شد و مامانی تنبل هنوز از پارسال تا حالا وقت نکردم تا بیام تا از خانمی قشنگم که داره روز به روز دلبرتر میشه بنویسم. سال نود و یک با تمام اتفاقات خوب و بدش تموم شد و سال نو از راه رسید. امسال نتونستم یه سفره هفتسین باشکوه برای خانم گلم بندازم، ایشالله سال دیگه جبران می کنم. امسال که اولین سال تحویل زندگی شما بود ما سال تحویل رو در کنار دایی حمید نو کردیم. خیلی جاش خالی بود همش یاد پارسال میفتادم که میگفت تو باید بهم عیدی بدی من هنوز بچه ام. کاش امسال بودی و همه دنیامو بهت عیدی می دادم. خیلی بیشتر از قبل جات خالیه.                    &nb...
19 فروردين 1392

سالروز اولين حس کردن هاي تو

پارسال درست همين روز يعني سيزده فروردين براي اولين بار احساست کردم.  يادش بخير. جلوي بستني فروشي جنت آباد.  تو ماشین منتظر بودم تا بابایی بستنی بخره که یهو قشنگترین حس دنیا اومد سراغم. همون بال زدن های آروم پروانه یا  حس خوب ترکیدن حباب ها. احساسی که مطمئنم تمام مادرای دنیا وقتی واسه اولین بار حسش کردن باور نکردن یا نخواستن باور کنند. منم واسه اولین بار انکارش کردم با اینکه لبریز از زیباترین حس دنیا شده بودم و لحظه ای که مدت ها انتظارش رو می کشیدم منو در بر گرفته بود. اما به هر حال چه باورش می کردم و چه نمی کردم اون حباب ترکیدن ها خیلی زودی تبدیل شدند به لگد های گاه گاهی و بعد به لگد های طولانی. ماه آخرم ش...
15 فروردين 1392

آخرين روز سال

الان که دارم مينويسم ساعت و نيم ظهر چهارشنبه است و تا کمتر از سه ساعت ديگه وارد سال جديد ميشيم. سال نود و يکم با همه ي اتفاقات خوب و بدش اومد و به سرعت باد رفت. اتفاقاتي که دست به دست هم بهترين و بدترين سال عمرم رو رقم زد. تو اين سال مادر شدم و خدا يه فرشته نازنازي بهم هديه داد، تو دوازده شهريور يه ربع مونده به اذان ظهر من شيرين ترين طعم دنيا رو چشيدم و از خوشي سرمست شدم. مادر شدن با تمام سختي ها و شيريني هاش پاداشي برايم بود که نمي دونم به سبب چه کار نيکي شايسته آن شده بودم و خدا را به دليل اين لطف بي بديع تا پايان عمر، هر لحظه و هر دم شاکرم، به خصوص که مرا لايق دختر داشتن دانست. و بدترين اتفاق تمام زندگيم آسماني شدن برادر ...
15 فروردين 1392
1